سلام به همه دختران آفتاب
روزتون مبارک,ما که تو دانشگاه برای بچه ها جشنی میگیریم به همین اسم دختر آفتاب,سالروز میلاد حضرت معصومه رو هم تبریک میگم.همیشه به یاد داشته باش خدا زیبایی ها رو برای تو آفرید پس زیبا زندگی کن و از زشتی ها بدور باش.
سلام دوستان حالا که دارم این مطالب رو براتون مینویسم 14 مهره
آره راست میگید قبول دارم که دیر اومدم وبلاگم رو آپ کنم ولی خوب دنیای فانیست و منم تو این مدت بی کار نبودم.توجیه را دارید!!!
از همه ی شما و نظرات ارزشمندتون بینهایت ممنون.
گل بالایی رو تقدیم میکنم به شما دوستان خوبم ...
شانس!
شب آخر بود ‚ در اتوبوس هر کسی من را می شناخت و می دانست التماس دعایی می گفت و می رفت. پیاده ئشدم. باید ماشین می گرفتم و می رفتم امام زاده‚ قرارمان آنجا بود. می دانستم او قبول نمی کند.او که اصلا با اردو رفتن من مشکل ندارد فقط میگ وید هر جایی غیر از آنجا. مشهد بری می گم برو ولی آنجا نه. سوار تاکسی شدم. خیره شدم به پیاده رو و آدمهاش‚ با عجله راه می رفتند و گاهی هم به هم تنه می زدند . قلبم لرزید روی دیوار نوشته بود «شهید نظر می کند». مدام زیر لب آن جمله را تکرار می کردم . یاد حرفهای دوستانم افتادم که می گفتند توکل کن به خدا بعد هم شهدا ‚ دست به دامن شهدا بشی رد خور نداردحالا می بینی. ناامید ناامید بودم.او می دانست فردا عازم اردویی هستم ولی به او گفته بودم مشهد می روم. او هم مقدمات سفر مرا آماده کرده بود‚ منتها برای مشهد نه جایی دیگر.نمی توانستم حتی اگر می خواستم هم نمی توانستم به محرم اسرارم به کسی که تا به حال از من دروغ نشنیده بود‚ دروغ بگویم.وارد کوچه ی امام زاده شدم. دلم می خواست بر گردم. برگردم و بروم خودم را گم کنم.جایی که هیچ کس دستش به من نرسد.اگر نروم و خودم را پیدا نکنم قطعا گم خواهم شد.یاد آن صبح افتادم صبحی که از خواب بیدار شدم ویادم می اید که در خواب داشتم زمزمه می کردم کربلا کربلا ما داریم می اییم .از خواب که بیدار شده بودم خواهرم پرید در بغلم و گفت :آبجی خواب دیدم داری می روی کربلا‚ روی یک نردبان بالا می روی رو به آسمان.آن روز چقدر برایم عجیب بود.خدا می داند تا ورودی امام زاده گذشتن از آن مسیر پر استرس چقدر عذابم میداد.میدانستم که الان باید بروم و همه چیز را به او بگویم و او آرام بگوید: نه دیگر حرفش را هم نزن. و من بمانم و آن همه پنبه ی رشته شده . دستم راقفل کردم به ضریح‚ تا می توانستم گریه کردم .گفتم به تو میسپارم هر چه شد خودت درست کن طوری که دیگر نترسم و دلم امن شود‚آن قدر امن که دیگر هراسی از صادق بودن نداشته باشم.کاش میشد یکی دست بگذارد روی شانه هایم و بگوید آی خانم بلبند شو چت شده؟! تو قبولی.دستی خورد به شانه هایم :«دخترم چت شده چرا گریه میکنی؟!»مادرم بود.بنده خدا شوکه شده بود.فکر کرده بود اتفاق بدی افتاده .برای این که مادرم را بیش از این در این وضعیت نگذارم گفتم :چیزی نشده ‚بعدا میگویم.گفت:الان بگو.گفتم :فردا میخواهم بروم شلمچه.گفت:... چیزی نگفت.فقط مات و مبهوت من را نگاه میکرد.فردا با کوله پشتی کوچکی راهی شدم.مادر بدرقه ام کرد ولی پای رفتن نداشت.هی میآمد سر کوچه و من رانگاه میکرد تا اتوبوس رید وسوار شدم.من رفتم .
اول نشتیم در یک اتوبوس بزرگ و شیک ولی بعد جا نبود و ما را پیاده کردند رفتیم در یک اتوبوس شیکتر درست مثل اتوبوس های زمان جنگ که همه جایش را گل مالی کردهاند .تا تهران یکی از دوستانم شعر میخواند ومدام صلوات میفرستادیم اولین ایستگاه تهران بود.مرقد امام .وقت زیادی برای زیارت نداشتیم نماز خواندیم و یک زیارت کوتاه.همیشه همین طور بود دیدار با امام کوتاه و با عجله.با قطار رفتیم رفتیم تا هیچ کس دستش به ما نرسد.رفتیم تا خودمان را پیدا کنیم قبل از که گم شویم.هر کداممان انگار یک تکه از قلبمان را در یک نقطه از منطقه گم کرده بودیم که میرفتیم بیابیم.دو کوهه و دنیایی که داشت حال و هوای ساکنانش در آن زمان بد جور پیچیده بودو هواییمان کرده بود.نبرد در دل شب.هر کسی یک جایی از آن بیابان نشست و گریه کردمثل علی(ع).سرش را در چاه میکرد و نجوا کنان شفاعت خدا را می جست وما نجوا کنان شفاعت او و پسرش.به زور باید دل میکندی و میرفتی و دوباره جلد جایی دیگر میشدی و باز هم... انگار این رسم سفر بود .دل کندن و رفتن .دل کندن ار آن مسجدی که نماز شب وصبحت را در آن به جا اوردی.با شهید همت سخن گفتی و فهمیدی چرا آن مسجد را بنا کرد .خودت را میسپری به کاروان و میروی.هر روز در یک اتوبوس مینشینی و نبودن جا و تعویض مکان برایت نعمتی میشود.هر اتوبوس به نام یک شهید مزین شده.بدتر از همه هویزه بود .آن مسجد بزرگ و حیاتش که سراسر بهشت بود.یک گوشه شهید علم الهدی آرمیده بود وباقی دوستانش نیز.و تو با او گفتی بگذار گریه کنم ‚اشکهایی که تا انجا همه ریختند و تو خوردی..بغضی که گلوگیر بود و نمیترکید.متوسل شدی به مادر شهید علم الهدی و خواستی که اشک بریزی که خالی شوی تا پر شوی از هر آن چه که آن جا بود.نفس عمیقی بکشی و ریه هایت را از ابدیت به قول سهراب پر و خالی بکنی.وتو دلت نمی آمد ریه هایت را از ابدبت خالی بکنی.وداع چطور ممکن است وقتی که آن همه شهید در یک حیاط آرمیده اند.انگار دور هم نشسته اند و خاطره تعریف میکنند.یکی از آنها رو میکند به شهید علم الهدی و می گوید: آی اخوی ما رو هم تحویل بگیر دیگه نمی بینی و او رو می کند با لبخند به بقییه :انگار قراره تنها بره خیال کرده‚آش خالته اخوی بخوری پاته نخوری پاته و بعد هم زدند زیر خنده .صدای خنده هاشان در گوشم پیچید لبخندی به لبانم نشست و وداع نکردم تا دوباره بیایم.کفشهایتان را دربیاورید. با وضو وارد شوید .روی خاک نماز بگذاریدپاک پاک دلت از خاک نترسید.قدم بگذار روی این خاک ها اما آرام.هرجای این خاک گلی پرپرشده و کبوتری آسمان و تو آرام قدم می گذاره نکند جوانی را بیدار کنی .یا روی گلبرگی پا بگذاری و آن له شود.هنگام سجده همان خاکها را یک جا جمع میکنی و برای خودت مهر میسازی و ÷یشانی میسایی به آن.بوی غریبی دارد.بیخود نبوده شهید آوینی از اینجا دل نمیکند.پس چرا ما باید برویم .اینجا فکه چند شبانه روز جوانان بهشت با بدنهایی زخمی و تشنه و گرسنه دارند می جنگند.نمی خواهند دزد به خانه شان هجوم ببرد .نمیخواهند بیگانه به ایمان‚شرف و ناموسشان دست درازی کند.نمی خواهند تن به ذلت دهند.این ننگ است برایشان.تیر خلاص به قلبشان بزنند.دستهایشان را ببندند و در آن آفتاب سوزان گرسنه و تشنه رهایشان کنند.شما آن ها را از چه می ترسانید.آن ها خود می دانستند.شب قبل از اعزام خواب دیده بودند در بهشت کنار حوض کوثر به دست بوس مولایشان حسین (ع) رفته.دیگری خواب دیده بود رفته کربلا و سیر نوحه خوانده و اشک ریخته سیر زیارت کرده.تو چه میدانی. انگار مسافر بودند.آن ها از خود ما بودند .مثل ما بودند.جوانان همین کوچه و محله بودند.مگرتا به حال وارد کوچه و خیابانی نشدی که نام آن نام یک شهید باشد.نشنیدی کوچه شهید دستغیب‚خیابان شهید همت.اهل این کوچه و بازارها نیستی.پس برو برو جلوتر تا بیشتر ببینی.آزار مده خودت را که اشک نتیجه نیست.چه کسی گفته که باید گریه کنی تا بفهمی ‚باید در سکوت بفهمی.پس بی تاب مشو که برای اشک ریختن وقت بسیار است.میگفت:هرکسی نصیبش نمیشود نماز ظهر را اینجا بخواند.کاروان های زیادی خواستند صبر کنند تا اذان ولی وقت نبود و نمی شد .میگفت:نصیبتان شد پس شکر کنید و قدر بدانید.همه ی نماز ظهر هایمان را همانطور خواندیم .یک کاروان روبه رویمان و یک کاروان پشت سرمان.یاد کاروانی افتادم که با بی حرمتی به کوفه و از آنجا به شام برده شد.همه فکر میکردند که آنها غریبه اند.خارجا اند .مسلمان نیستند.یکی از آنها پرسید شما کیستید؟زینب(س) با لبانی خشکیده و قامتی که نگذاشته بود زیر بار آن همه مصیبت خم شود جواب داد:خاندان رسول خداییم فرزندان فاطمه و علی هستیم.بندگان صالح خدا.
خبر در همه جای شهر پیچید و صدای این زمزمه می آمد که میگفتند:براستی آنان از خاندان پیامبرند؟!خارجی نیستند؟یعنی ما را فریب دادند؟تشویش و اضطراب از آن همه جمعیتی که کم کم داشتند شعله می گرفتند مو به اندام ماموران دارالاماره راست می کرد.کاروان ما نمازش را به پایان رساند تا نوبت دیگران شود. تا نصیب آنها هم بشود.براستی ما کدام کاروانیم آن جمعیتی که در کوفه و شام خاندان رسول خدایشان را نمی شناختند و آنها را خارجی می پنداشتند.بدنت گر می گیرد.فهم حقایق این قدر سوزان در استخوانهایت نفوذ می کند و خنک نمی شود تا اروند رود.میتوانی مسجدی را که جوانان خودمان آن طرف مرز عراق بنا کرده اند ببینی.گنبد آبی اش دل را در سینه به پرواز در می آورد‚عرق سرد به پیشانی می نشاند.بادی خنک از جانب اروند رود می وزد.خیلی شلوغ است.بعضی نشسته و بعضی ایستاده اند و به دور دست ها خیره شدند و تو به مقابل نگاه می کنی .در آب نمیفهمی رنگ سبز است یا آبی آسمان.انگار دستی از آن زیر بیرون می آید و قلبت را از جا می کند و با خود به قعر رودخانه می برد.اینجاست که همه چی یک بار دیگر تکرار می شود.زیاد هم سخت نیست.دیگر بعد از آن همه دیدن و شنیدن آن همه بوییدن و حس کردن الان میدانی این جا چه خبر است.آنجا خطی سرخ میان دو مرز است.خطی که نگذاشتند شکسته شود چرا که اگر می شد الان تو دیگر نمی توانستی این قدر آرام گوشه چادرت را بگیری تا باد آن را با خود نبرد.با آرامش نجوا کنی:مرو ای دوست مرو...
سعی می کنی لحظه ها فرار نکنندتا تو همه را یک جا ببلعی. همه جا را خوب نگاه می کنی تا چیزی از یادت نرود.خوب لمس میکنی تا بعد به خاطر بسپاری نباید چیزی از قلمت بیفتد این جا آخر دنیاست و تو آمده بودی تا ببینی آخر دنیا کجاست.تو دیدی که هم به آب ختم می شود و هم به خاک.آب و باد و خاک و آتش .آخر دنیا خون و گلوله بود.آخر دنیا لبخند پر آرامش مادری بود که استخوان جمجمجه ی پسر هجده ساله اش را می بویید و لبانش را بر پیشانی او می گذاشت و عظمت در نگاهش دیده میشد.غرور و افتخار به تکه استخوانی که روزی متعلق به کودک شیرخواره ای بود که در آغوش او به آنجا می بخشید.کودکی از همان کودکانی که امام می گفت: یاران من الان در گهواره های خود خوابیده اند و در کوچه و خیابان مشغول بازی کودکانه اند.آخر دنیا جایی است که هرگز فراموش نمیشود آخر دنیا سرزمینی است به نام نور.

یک من!
می رود‚ تنهایت می گذارد...آنقدر تنها می شوی که می مانی در یک دنیای بزگ و خالی. دنیایی که برای فرار از آن باید به نقطه ای دیگر پناه ببری وچه بد می شود اگر دیر آن نقطه را پیداکنی. اگر ذره بین دست بگیری و دیگران را ببینی آن وقت می فهمی که چقدر تو بزرگ شدی و دیگران مثل مورچه دارند راه می روند. و اگر ذره بین را هم کنار بگذاری دوباره دنیا خالی می شود و تو می مانی. تویی که تنهایی. تویی که الان دیگر برای خودت یک یکتایی شدی انگار. دیگران نیستند. اصلا هیچ وقت وجود نداشتند. هیچ وقت تو آنها را خلق نکرده بودی. می بینی دیگر به مرحله ی خالق شدن رسیدی. اگر ذره بین را دوباره در دست بگیری همان مورچه ها را می بینی که از این لانه به آن لانه دانه جا به جا می کنند. انگار خانه تکانی دارند. تو حتی خانه تکانی هم بلد نیستی. تو چه می دانی؟!حالا دیگر کم کم پای یک نفر دیگر هم به این دنیای خالی که حالا تاریک هم شده‚ باز می شود. جناب آقای یا سر کار خانم شیطان که تو دیگر دست او را هم از پشت بسته ای. او بر انسان سجده نکرد و تو با عجب و غرورت همه را کوچک دیدی و خود را بزرگ. همه ی آن مورچه ها را زیر پا له کردی. شیطان از روز ازل بر تو سجده نکردو تو در برابرش خم شدی و مقابل پاهایش قالی خوش نقش و نگاری پهن کردی. اینک تو از صف انسانیت جدا شدی و دنیا دوباره پر شد و این بار فقط تو بودی که دیگر در دنیا زندگی نمی کردی. ناگهان از خواب می پری!

فقط یک اسکناس پانصد ریالی
خورشید همچنان تقلا می کرد انگشتش را فرو کند در چشمانمان‚بالاخره بعد از آن همه بالا و پایین پریدن یک تاکسی نگاه داشت‚ سوار شدیم. ناگهان فکری شدم که در این دو ساعت من فقط خوابیدم و حالا هم سرم از سر گیجه در شرف ترکیدن است‚ چطور میتوانم سر کلاس چشمهایم را باز نگاه دارم ‚ البته میتوانستم مثل مستر بین ‚ فیلمش را که دیدید همانی که چوب کبریت را نگاه داشته بود بین دو پلکش تا آنها را باز نگاه دارد. هیچ کدام از درسهای قبلی را درست و حسابی مرور نکرده بودم و حالا باید این وضعیت اسفناک مینشستم سر کلاس‚ مرضیه گفته بود نخواب وگرنه سردرد میگیری. رسیدسم به میدان اصلی ‚ هردویمان در فکر بودیم وکرایه را فراموش کرده بودیم. یعنی خوب من فکر کرده بودم مرضیه حساب کرده و او هم به خیال من بود. راننده تاکسی یک بوق زد و هر دو از جا پریدیم .مرضیه که در این جور مواقع سرعتش زیاد بود برگشت و کرایه را حساب کرد .با عجله رفتیم سمت ایستگاه.خدا را شکر توانستیم چند تا صندلی سایه نشین گیر بیاوریم.نزدیک بود دوباره بروم تو فکر که او را دیدم.همان پیرمردی که هرازگاهی در خیابانهای شهر میدیدمش. نشسته بود روی زمین مقابل یک داروخانه ی کوچک. با یک دست عصایش را محکم چسبیده بود گویی هر لحظه ممکن است یک پسرک شیطون بیاید و آن را از دست او برباید. و دست دیگرش را هم هر زمان کسی از مقابلش رد میشد بالا میگرفت و گاه ناامید دوباره پایین میانداخت.تک تک آدمهایی را که به او میرسیدند و اغلب با بیاعتنایی از کنار پیرمرد رد میشدندبا چشم دنبال میکردم. بعضی ها به نظر میرسید آن قدر عجله داردندکه حتی توقف در کنار پیرمردی ناتوان و انداختن یک اسکناس پانصد ریالی در دستان او را هم جایز نمی دانستند جوانی وانتی وانتی پشت پیرمرد در خیابان نگاه داشت. خوشحال شدم پیرمرد هم همین طور چون ئکه سرش را برگرداند‚ خودش بود همانی که گفته بودم. دستش را بالا گرفت آن قدر جلز و ولز می کردکه فکر کردم الان است از جا بپرد و جلوی جوانک را بگیرد.سرش را انداخت پایین ناامید شده بود. از همه ی رهگذران بیانصافی که او را نادیده گرفتند و دادن پول خورده های ته جیب یا ته کیفشان را از او دریغ می کردند. جوان از داروخانه بیرون آمد و سوار وانت شد‚ وانت را روشن کرد ولی انگار چیزی را در داروخانه جا گذاشته بود. دوباره پایین آمد رفت داخل داروخانه و بیرون آمد.انگار تازه پیرمرد را دیده بود .مقابلش خم شد و چیزی جلوی پاهایش روی زمین گذاشت و رفت.آفتاب درست بالای سر پیرمرد بود و ما در ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم.به دیروز فکر کردم و به دیروزهایی که گذشت.به دیروزی که من هوس بستنی کرده بودم و مرضیه را به زور کشانده بودم آن طرف خیابان‚ همان دیروزی که نزدیک بود به خاطر بستنی از اتوبوس دانشگاه جا بمانیم و امروز چقدر در کیف پول داشتم واگر می داشتم و می رفتم آن طرف خیابان از اتوبوس جا نمیماندم؟بیخیال جا ماندن شدم ولی...ولی تمام پول من به اندازه ی کرایه ی برگشت به خانه بود ‚درست برعکس دیروزها.از شب قبل با خودم عهد کردبودم که مثل مرضیه پولم را پسانداز کنمو کمتر هوس خرید هله ئلوله کنم کاش یک شب دیرتر عهد میکردم. مرضیه...او حتما باید داشته باشد با صدایی بلند طوری که فقط مرضیه بشنود گفتم : کاش پولم کمی بیشتر از این بود که اان دارم تا می رفتم و به ان پیرمرد ان طرف خیابان کمک می کردم. انگار مرضیه هم در فکر پیرمرد بود. با سر تایید کرد حرفهای مرا و گفت: حتی من هم پولی ندارم. ناگهان هر دو رفتیم در فکر. خواب از سرم بدجور پریده بود. آنقدر که توی کلاس در خواب دیگری فرو رفتم خوابی که آرزو می کردم کاش همه آن را می دیدند. خواب پیرمردی گاهی در کوچه و خیابان ها مشغول جمع آوری کاغذ و کارتون است و گاه که ناتوان و مریض می شود می نشیند روی سنگفرش های پیاده رو مقابل یک مغازه یا دارو خانه یا هر جای دیگری که احتمال می دهد آدم ها ی مهربانی از آنجا رد می شوند و به او یک اسکناس پانصد ریالی می دهند.
السلام علیک یا زینب کبری
سلام بانوی دلها آن روز و قدم گذاشتنتان به قلب ما مبارک باد...
برامون دعا کنید توفیق رستگاری داشته باشیم
اجتماعي,اقتصادي,رواني و سياسي.محدود شدن آزادي و مشاركت اجتماعي زنان,فروپاشي
اخلاق اجتماعي و نابود شدن روحيه ي اعتماد,افزايش روز افزون آمار طلاق در كلان شهر
ها,تبعيض جنسيتي و...از جمله آثاريست كه به دنبال تاريك شدن عفت مي ايد.حالا ميخواهم
از زبان ديگران حرف بزنم يا بهتر بگويم حرف هايشان رابرايتان نقل قول كنم .بعضي
ميگويند حجاب سلب ازادي ميكند و نقض حقوق بشر است.اين كه اگر من نخواهم از لوازم
آرايشي استفاده كنم ومثلا از رژ صورتي بدم آيد و اصلا نسبت به هر گونه رنگ و لعاب
كينه داشته باشم فورا يك نفر آن طرف آب فرياد ميزند :«بگيريد اين دخترك بي مغز بي
فرهنگ را او حق ندارد حقوق بشر خودش را نقض كند»شايد هم يكي ديگر در حالي كه
مقابل تلويزيون نشسته و داگ خودش را بورس ميكند,متاثر از اين وضعيت بغرنج آرام
بگويد :«واي اين دختران ايراني چقدر دلگيرند,از رنگهاي شاد بدشان ميايد».حجاب تاج
بندگي زن است و او در معاشرت و برخورد با مرد بايد كيفيت خاصي را در لباس پوشيدن
مراعات كند .اين وظيفه را نه مرد بر او تحميل كرده و نه چيزيست كه كرامت او را نقض
كند.بلكه بر عكس باعث احترام بيشتر اوست,تو هم مثل من بارها ديده اي كه زن و چهره
ي زيباي او در مكان ها ي سينمايي,مجلات وتوسط بعضي از كسبه بدون توجه به لغد مال
كردن شخصيت و مقام والاي زن اين گونه سرمايه ي عفت و عفاف او استخدام ميشود تا با
آن پول پارو كنند.قدم اول را بايد خود ما به عنوان يك خانم برداريم .با چادري كه بر سر
داريم اعلام كنيم اين علم ماست كه بر دوش ميكشيم.نگوييد و لطفا به شما بر نخورد كه چرا
از چادر سخن ميگويم,بله با مانتو هم ميشود عفت را حفظ كرد .اما خدا وكيلي خداوند ما
انسان ها را كمال طلب خلق كردهاست , اين كه هيچ وقت به كم قانع نيستيم وهميشه دنبال
چيزي فراتر از آنچه داريم ميرويم.
تراژدی
ما آدم ها یا بهتر بگویم همان بشری که خداوند اشرف مخلوقات
نامیدمان و شیطان را از درگاه خود راند چون که بر ما سجده نکرد بله!
همین ما بشر بی انصاف البته شرمنده از آن جهت از صفت بی انصاف استفاده
کردم که دیدم آنقدر زندگیمان می لنگد که خود من یکی شرم دارم از خدا.نه اشتباه
نکن قرار نیست در این قسمت از نشریه و در این مطلب کسی را سر زنش کنیم یا حتی ...
تراژدی ما آدم ها از آنجا شروع میشود که به خاطر راحت طلبی خودمان گمان میکنیم
میشود بیشتر از آنچه که نیاز است مصرف کرد .گاه انقدر اسرافمان به حد اعلا میرود
که با کمال شگفتی میبینیم چشمان نابینایمان هم این بار متوجه آن همه زیاده روی
شد.وقتی اوضاع کمی مایل به بحران اقتصادی( موسوم به تورم) میشود دادمان به
هوا میرود و چون عادات مصرفمان به هم خورد افسردگی میگیریم.سال جدید شروع
شد و ما که ملقب به دانشجو هستیم .همان طور بدون برنامه ریزی و با عجله درس
های مربوط به امتحان ها ی این هفته را میخوانیم و از بقیه ی درس ها عقب
میمانیم .کاش میشد ساعت شنی را چند لحظه متوقف کرد تا اندکی فکر کرد.به
چی؟!به این که چطور از زمان یا به عبارتی فرصتی که داریم استفاده کنیم.حال اگر
سطح نگاهمان را وسیع تر کنیم و به کشور عزیزمان ایران برسیم . افتخار افرینی
های پیا پی را مشاهده میکنیم.از پرتاب ماهواره ی امید گرفته تا نجات از موج عظیم
مشکلات ناشی از بحران جهانی که شروعش از امریکا و در ایران به دنبال تحریم ها
ی اقتصادی بود.مسئولین تا حد زیادی سعی کردند ایران را از این موج دور نگه د
ارند.اینک انتظار میرود نو اوریها و شکوفایی های چشم گیری در سال هشتاد و
هشت رخ دهد .تغییر و تحولی هم که ما میتوانیم از همین ثانیه شروع کنیم تحول
جدی در اسرافهای شخصی و عمومی ست. اگر به چندین هزار سال پیش و زمان ا
نسانهای اولیه برگردیم متوجه میشویم چقدر زندگیمان در رفاه قرار دارد ولی از ا
نجایی که اگر بخواهیم دقیقه ای بیشتر در ان دوران سیر کنیم به جرم تفریط بازداشت
میشویم فورا برمیگردیم به قرن بیست و یکم سال یکهزارو سیصد و هشتادو هشت
هجری شمسی .
ما که نمیخواهیم هویج یا برگ چغندر باشیم پس به الفور شروع به بالا بردن سطح ا
طلاعات خود میکنیم جهت بالا رفتن سطح سواد در نوشتن مطلب خوب و به درد ب
خور ! شما هم خودتان میدانید و نمودار مصرفتان...